dimanche 31 mai 2009

1. سر کلاس فرانسه یهو شروع شد از یه سوراخی توی سقف خاک ریختن توی. مثل ساعت شنی. هیچ خیال بند اومدن نداشت.

2. توی خونه ی ادریسیها زنده گی می کردیم. همه بودن. کوپا حتا که داشت گریه می کرد. خر تو خری بود واسه خودش

3. داشتم میومدم خونه که دیدم کوچه رو داربست زدن و چراغونی کردن و رو داربست عکس این پسر همسایمونه. مرده بود

mardi 19 mai 2009

کفتره خورد تو شیشه.
از جا پریدم.

lundi 18 mai 2009

گوشواره ایه اومده بود دنبالم. رفتیم خونشون. یه جایی شبیه لواسون. با مامان و خاهر کوچیکه و مامانبزرگش زنده گی می کرد. یه جور جالبی بودن. مامانش شبیه مریل استریپ توی ماروینز رووم بود اما موهاش زرد فسفری بود! مادربزرگه هم همش داش یه چیزی می بافت که اصن بافته نمی شد. مامانه کلی شاکی بود از ریخت و قیافه ی پسرش.

dimanche 17 mai 2009

عروسی سارا بود. خونشون تو ککوچه ی پریسا اینا بود.
بعدناش امیرم بود. کت و شلوار پوشیده بود اما نفهمیدم عروسی اونم بود یانه. یه کم موهاش ریخته بود.


!دلم تنگ شد

samedi 16 mai 2009

بابک مِل زده بود که قراره بهارم بیاد. یه هفته دیگه ام می مونن.

lundi 11 mai 2009

می خواستند هتل را خراب کنند. تخلیه اش کردیم. توی جریان تخلیه کلی از وسایلام گم شد.
از حمام خونه ی عمه ایران اومدم بیرون. توی اتاق کلاس فرانسه برپا بود. توی آینه نگاه کردم. یه کس دیگه توی آینه بود. موهام صاف بود و کوتاه کوتاه وبورشون کرده بودم. هی با خودم می گفتم چقدر عوض شدم. اما اون ادم توی اینه هیچ شباهتی به من نداشت. چشماش سبز بود. مثل نیکی!

vendredi 8 mai 2009

با بابک توی کوچه پس کوچه های امامزاده قاسم راه می رفتیم. بهش گفتم بیا آخر هفته ها رو بریم شهرهای نزدیک تهران و ببینیم.
گفت: نه دیگه من حال سفرای اینجوری رو ندارم! نهار چی بخوریم؟
گفتم ممم بذا یه جای خوشمزه یادم بیاد.
گفت بریم خونه ما مامانم کوفته سبزی درست کرده.

jeudi 7 mai 2009

من و پیمانه رو رسوند تا دم خونه ی ما. بعد خداحافظی کردیم و گفتیم که خبر داشته باشیم از هم و میل بزنیم و خبر داشته باشیم از هم. دست دادیم. موسیو گریه می کرد. گاز داد و رفت. پیمانه ام نمی دونم از کجا دیگه گم و گور شد!

lundi 4 mai 2009

کاکتوسم شکسته بود. برداشتمش و داشتم سعی می کردم توی یه گلدون جدید بکارمش. اما گلدونه هی کوچیک می شد. کاکتوسم نسبتا بزرگ بود اما گلدونه هی کوچیکتر می شد. آخرش اندازه ی در نوشابه شد و دیگه به هیچ دردم نخورد.

جلسه ی آخر کلاس تولدم بود. بچه ها اومدم باهام خونه. توی پارکینگ خونه ی مامانبزرگ تولد گرفته بودن برتم. موسیو هم اومد. باهامون. کت و شلوار پوشیده بود و کراواتش شل شده بود.
هر کسی .برای خودش یه جوری سرگرم بود. موسیو یه کم مست بود. نشسته بودیم کنار حوض. سرشو گذاشته بود روی پای من و حرف می زد. از خودش می گفت بعد از اینکه منو دوست نداره! از اون باری حرف زد که سر کلاس باهام دست داده بود. غمگین بود.
اما نمی دونم چرا همیشه انقدر اصرار داره که دوسم نداره!