lundi 25 janvier 2021

 پسرخاله‌ی مرده‌ام دوباره مرده بود. قبل‌ترش سروش کاغذی رو نشونم داده بود که نامه‌ی تشخیص سرطانی بود که مامان ازمون مخفی کرده بود. 

داشتم دنبال برس میگشتم که خاله‌ام اومد توی اتاق برس کوچک رو توی دستم دید و گفت مال خودت. پیر شده بود. برس شبیه دارت بود پرهای پلاستیکی و شکسته‌ی تهش آبی و سفید و سرخابی بود. کمی تو دستم چرخوندمش و بغض کردم. 

دم مسجد همه‌ی فامیلا بودن شیرین رو دیدم که شکسته و خسته بود. عینک آفتابی به چشم داشت. زیر بغلش رو گرفتم و گریه کردم گفتم ببخشید من نمی‌دونستم (چند ساعت قبل مهسا بهم گفته بود جلوی در از حال‌ رفته‌بوده که بخاطر سرطانشه. گفت اشکال نداره منم یک روز جوون بودم فمنیست بودم! رسیدیم دم خونه که خونه‌ی عموخلیل توی شابدلعضیم بود اما طبقه‌ی پایینش  شبیه ویتنام یا تایلند با گل‌های پلاستیکی تزیین شده بود. دود عود پخش توی هوا بود و شیرینی و غذاهای مختلف برای مرده ها آماده. ما که وارد شدیم خاله حاجی که با مانتو روسری سیاه ردیف اول نشسته بود بلند شد و عصا زنون رفت. به نظرم اومد که در نبود ما مرده ها اونجا وقت میگذروندن. از پله ها رفتیم بالا به این فکر کردم که هیچ کس ماسک نزده و احتمالا همه‌مون کوید می‌گیریم. به بی‌احتیاطی خودم فکر کردم و اینکه می‌تونستم بفهمم چطور مردم در شرایط مشابه حواس از دست میدن. 

samedi 25 avril 2020

جایی شبیه ساختمون هایی که آدما با هزینه ی کم توی باغ هاشون میسازن یک اتاق گچی و کثیف بود. روی زمین یک تشک کهنه بود که جای عرق بدن روش زرد شده بود. با یک ادم که ناشناس بود سکس کردم یعنی در واقع اون منو کرد. وسط یکی ازون حال خرابیا بودم که مثل روح بود تاثیرم توی دنیا. تاپ مشکی گل و گشاده تنم بود با شلوارک جینی که قبلا بلند بود و خودم پاچه هاش رو قیچی کرده بودم. پریود بودم و بعد از اینکه کردنش تموم شد همه جا به شکل اغراق امیزی پر از خون بود تمام تشک و دیوارها. اون رفت از اتاق بیرون و من موندم که خودمو ترتمیز کنم. بابک توی اتاق بود  اما چیزی نمی گفت فقط نگران نگاهم میکرد. شلنگ آب رو گرفتم به خودم و تشک و دیوارا می گفتم که میخوام در ان ای ازم نمونه اینجا.   

lundi 2 septembre 2019

ایمی سیلمن سر سرسبز یک مغازه لوازم نقاشی فروش باز کرده بود. من رفتم که جوهر چینی بخرم ازش . چوان گرین باوم هم نشسته بود اونجا و مثل این پیرمردا که در دکون هم میشینن نشسته بود و با ایمی سیلمن راجع به نقاشی حرف میزد. جوهر رو که برام اورد من زور میزدم یک جوری رفتار کنم که انگار خیلی خفن هستم و کاملا میدونم که دارم چیکار میکنم. فقط سیاه رو داشت. جوهر قرمزی که میخواستم رو نداشت.
عروسی دختر خاله ام بود توی بومهن و مامانم و خاله هام دایم در رفت و آمد بودن اما نیم دونم چرا ما خونه ی جیمز مک دونالد بودیم و زنش و پنچ تا بچه اش هم بودن. یه حالی بود انگار که یک رازی بین من و اون وجود داره. بعدتر رفتم نشر چشمه توی کریمخان اما خیلی بزرگ بود و چند طبقه و دیدم که مک دونالد اونجا کار میکنه. راحله هم اونجا کار میکرد نمی خواستم که منو ببینه برای همنی کردیت کارتمو دادم به راحله و گفتم کتابم رو حساب کنه و من بیرون منتظرش وای میستم. یه حال لطیف کمی غم انگیز داشت. 
در یک ویلا طوری خارج از شهر زندگی میکردیم. که باغ و دریاچه دور و برش بود. صاحبخونه توی یک ساختمون سیلو طور با سقف سرخابی زندگی میکرد و ما طبقه ی بالای یک ساختمون دیگه. نمی دونم اما به چه دلیلی پلیس و اتش نشانی اومده بودن و سوال جواب میکردن. ما توله رو اورده بودیم و بالا تنها بود و من هی میخواستم زودتر برگردم پیشش. گفتم بهشون که ما نمی دونیم و سحاب خونه کس دیگریه و وی ار مستاجرینگ هیر!

توی گروهی از ادم ها بودم که داشتن دبرا رو همراهی میکردن برای سوار شدن به هواپیما. دبرا کت و شلوار طوسی تنش بود و با کراوات سفید. روی صندلی چرخدار نشسته بود. همینطور که بفیه براش داشتن چیزی رو توضیح می دادن یک سیگار گذاشت گوشه لبش و تو جیب هاش دنبال فندک گشت. سریع از جیبم فندک دراوردم و سیگارش رو روشن کردم همین فندک خاکستری طوره بود که این روزا دستمه.

lundi 22 juillet 2019

شب تاریکی بود و انگار توی شهر سیل اومده بود و تاریک بود و خیابون ها رو آب گرفته بود یک فضای تایتانیک طوری بعد از برخورد با یخ. ما داشتم روی یک قایق بادی خیلی مجهزی اما پارو میزدیم اما همیندونم چرا هیجانزده بودیم. از یک موج خیلی بلندی رد شدیم و به یکف ضای باز رسیدیم که یک عالمه جلیقه های نجات روی اب بود که ما شروع کردیم به جمع کردنشون.
یک قایقی اومده بود برای نجات بایقی مونده ها اما نمی دونم چرا ما نمی خواستیم که پیدا شیم و سعی میکردیم توی تاریکی مخفی بمونیم.