mardi 28 septembre 2010


خونه ی بابک اینا بودیم. هیچ کس نبود. بازم عصر بود مثل اون قدیما که تاریک می شد خونه. آدم توش دق می کرد. تازه حرفامون تموم شده بود و غمگین بودیم. بابک داشت ظرف ها رو می شست. رفتم بغلش کردم. محکم . بیلیزمو دراوردم .مال اونم. پوستم که به تنش خورد گریه ام گرفت. از اون گریه هایی که می دونی هیچ فایده ای نداره واسه همینم اصلن خالی نمی شی. بعد کیانوش اومد! من دراز کشیده بودم رو تشک فرزان! بابک اومد کنارم نشست سیگار روشن کردیم. هیچ کدوم چیزی نمی گفتیم فقط دست همو گرفته بودیم.
...
فرودگاه بود. بدو بدو داشتم می رفتم که به پرواز برسم. هیچی ام چمدون بار اینا نداشتم. رد که شدم از گیت یه سری چمدون و وسایل اینا دیدم که مال من بود. مال قبلنا. حواسم به اونا پرت شد از پرواز جا موندم. بازم گریه ام گرفت هی م یگفتم دیگه نمی تونم برم ایران. دیگه نمی تونم. از اونم طرفم فکر می کردم حالا که کسی نمی دونه زنگ بزنم به بابک بیاد با هم باشیم.

همچین دیوونه خونه ای بود.
همچین دیوونه خونه ای بودم من. غمگین.


dimanche 26 septembre 2010


هر کی توی اتاق خودش بود. من توی دفترم می نوشتم بابک کتاب می خوند. نوشتنم که تموم شد دفترو انداختم توی چمدون بابک که جلوی در باز بود.
بعد اومدم نگاه کردم دیدم بابک دفترم رو برداشته داره می خونه. منفجر شدم از عصبانیت. دفترو ازش گرفتم رفتم توی تخت. اومده بود اصلن نمی همید چقدر ناراحت شدم می گفت حالا مگه چی شده نخوندم که.
می خواستم بکشمش.

samedi 25 septembre 2010


رفته بودیم ترکیه. توی یه جاهای کپر طوری بودیم با کف شنی. استخر و مهمونی و شلوغ پلوغ. من سگ مست بودم با یه پسر امریکاییه تیک می زدیم بعد جلوی خاله ماری بوسیدیم همدیگه رو. شب آخر بود. همه می خاستن برن مهمونی. نوشین و پریسا حاضر شدن رفتن . خاله ماری من و نگه داشت که چه مشکلی دارین تو و بابک . رابطه تون چرا خوب نیست. منم هی قسم و آیه که بابا ما مشکلی نداریم خوبیم. اما ته دلم می دونستم که روش نمی شه بگه پس چرا با او یارو ماچ و بوس می کردین. هی هم عجله داشتم که برم حاضر شم برای مهمونی. دیگه دیر شده خلاصه گفتم برم استخر لااقل. مایو پوشیدم دیدم استخرهم ساعتش تموم شده. دویدم یه چیزی تنم کنم برم ته مهمونی یهو هدا و بهروز با کیک و فیلان اومدن که تولد بهروزه. می گفتم جون مادرتون بابا اومدم مسافرت من خیر سرم شب آخره دس از سرم بردارین.
مامانم هم نشسته بود هر چی برمی داشتم که بپوشم می گفت اینو نپوش.
گیری افتاده بودیم خلاصه

jeudi 23 septembre 2010


یوسف پسرعمه ام توی یه دعوای خیابونی زده بود یکیو کشته بود. حالا می خاستن اعدامش کنن اما مثل مراسم قربونی همه جا رو چراغونی کرده بودن و گل و جشن این حرفا. تن یوسف هم یه لباس توری کردن به زور اونم هی دست و پا می زد بلکه خودشو آزاد کنه. نشد. دارش زدن. بعدشم کلی کل کشیدن و هلهله و اینا. بعد جنازه ش رو گذاشته بودن روی زمین. انگار خواب بود.
مامانم داشت مب رفت اونجا اندازه ی عروس آرایش کرده بود. موهاشم سیاه سیاه.


mardi 21 septembre 2010


توی فرودگاه استامبول بودم اما فضا بجز اون دستگاهس که بساطتو می زاری از توش رد شه چیزیش به فرودگاه نمی رفت. گیر داده بودم یه مداد چشم سیاه رو که فقط تهش مونده بود از این دستگاه رد کنم. آژیر زد. ده ساعت چمدونم گم و گور شد. مامان بابام هی میومدن که دیر شده. مدادرو یواشکی انداختم تو جیب مامانم. خلاصه با بدبختی سوار هواپیما شدیم.
فقط رفیع پیتز نیم دونم اونجا چیکار می کرد با اون جیپ قرمزش؟

قرار بود توی استامبول زلزله بیاد