خونه ی بابک اینا بودیم. هیچ کس نبود. بازم عصر بود مثل اون قدیما که تاریک می شد خونه. آدم توش دق می کرد. تازه حرفامون تموم شده بود و غمگین بودیم. بابک داشت ظرف ها رو می شست. رفتم بغلش کردم. محکم . بیلیزمو دراوردم .مال اونم. پوستم که به تنش خورد گریه ام گرفت. از اون گریه هایی که می دونی هیچ فایده ای نداره واسه همینم اصلن خالی نمی شی. بعد کیانوش اومد! من دراز کشیده بودم رو تشک فرزان! بابک اومد کنارم نشست سیگار روشن کردیم. هیچ کدوم چیزی نمی گفتیم فقط دست همو گرفته بودیم.
...
فرودگاه بود. بدو بدو داشتم می رفتم که به پرواز برسم. هیچی ام چمدون بار اینا نداشتم. رد که شدم از گیت یه سری چمدون و وسایل اینا دیدم که مال من بود. مال قبلنا. حواسم به اونا پرت شد از پرواز جا موندم. بازم گریه ام گرفت هی م یگفتم دیگه نمی تونم برم ایران. دیگه نمی تونم. از اونم طرفم فکر می کردم حالا که کسی نمی دونه زنگ بزنم به بابک بیاد با هم باشیم.
همچین دیوونه خونه ای بود.
همچین دیوونه خونه ای بودم من. غمگین.