vendredi 26 juin 2009

توی حیاط خونه ی عمه دخی یه استخر چند طبقه بود. همه بودن حتا علی علوی و فرشاد رستمی. انگار اصلن یه دنیای دیگه بود. اما زا در که اومدم بیرون همون محله کپک زده با همون کوچه پس کوچه ها. سرم رو که برگردوندم دو تا سیاهپوش روی موتور جلوم بودن و لوله ی تفنگ رو گرفته بود توی صورتم. زل زده بودم توی سوراخ لوله هه.

بعدش یادم نیماد چی شد فقط یادمه کهداشتم توی کوچخه های خاکی می دوییدم


dimanche 14 juin 2009

تظاهرات بود توی میدون ونک. شب بود. همه جمع شده بودیم. لباس شخصی ها همه جا رو گرفته بودن. یهو دیدم که هجوم آوردن طرف ما. فرار کردم و اصلا منتظر بچه ها نشدم. گریه ام گرفته بود. ترسیده بودم. عذاب وجدان داشتم. ترسو بودم.
توی خونه ی ندا بودیم همهی بچه ها بودن حتا بیتا و امید. راجع به امتخابات حرف می زدیم. زنگ زدن. لباس شخصی ها بودن. امومدن بالا پسرا از تراس دررفتن. به ما گفتن حاضر شیم که بریم پاسگاه بعد که داشتم حاضر می شدم فهمیدم که این جزو یه نمایشنامه است که عکس العمل تماشاچی رو بررسی می کنن.

vendredi 12 juin 2009

یک.
توی میدون ونک دفتر امیر اینا بود. در زدم. نون سنگک می پختن اما. دوتا خریدم.رفتم. در رو بست.

دو.
توی پارکینگ شرکت روزبه مستز خالقی رو دیدم. ریش پرفسوری گذاشته بود. بابا شده بود. با تلفن با پسرش حرف می زد. می گفت حامد جان. منو نشناخت!

سه.
یادمش رفته

آهان! سینا فرحزادیو توی حموم خونمون قایم کرده بودم. اما همه دیدنش! باید خیلی دوست می بوده باشیم با هم.

samedi 6 juin 2009

به میثم زنگ زده بود که از دلش دربیارم نرفتم خونشون. حالش خیلی بد بود. گریه می کرد و می گفت که هر روز میره بهشت زهرا. داره پولاشو جمع م یکنه که لاقل بتونه یه قبر بخره.
هدا هم از این ور زنگ زده بود ماجراها رو تعریف م یکرد.
داشتیم می رفتیم دشت هویج توی مینی بوس بهار پهلوی من نشسته بود. اخماش تو هم بود و منم از اون روزای خوشحالیم بود اما هرچی حرف می زدم به تحویلم نمی گرفت.
چه حس بدی بود یکی از موضع بالا نگات کنه !

jeudi 4 juin 2009

همه منتظر بودیم عروس بیاد. از روی تراس تا کمر دولا شده بودیم. اومد. روی سرش تاج خار گذاشته بود و خون می چکید ازش. هنوز وسط سالن نرسیده افتاد روی زمین. مرده بود.