mardi 31 mars 2009

یه خونه ای بود خونه ی حامد اما نه خونه ی الانش. گیر داده بود به من هی خودشو به م تحمیل می کرد من پا شدبرم اما باز دست بردار تبود. بعد دیدم که عضله های نصف چهره اش تکون می خورد بعد تبدیل می شد به یه چهره ی دیگه نصف حامد نصف یه کس دیگه است یه کس دیگه یه کس دیگه. با عجله خواستم که پوتینیامو بپوشم اما یه موش گنده ی سیاه از چاه پرید بیرون چسبید به پاچم. هر چی تکونش می دادم نمی افتاد. هی می پرید برخورد تن گرم کثافتش رو گاملا حس م یکردم.
ضربه های تن گرم کثافتشو به لای پاهام

samedi 28 mars 2009

کتابهامو برداشته بودم و با یه رولور دونه دونه بهشون شلیک می کردم. دونه دونه!
یه پسره توی مدرسه مون می خواست با یه اسلحه معلم و همه رو بکشه. من رفتم به دکتر بهشتی که مدیر مدرسه بود و رضا کیانیان که معاونش بود گفتم و اونا پسره رو گرفتن و اسلحه رو دادن به من!
پسره هم خمن چشماشو گرفت و گفت اگه یه روزم از عمرش مونده باشه میاد حسابمو می رسه.


dimanche 15 mars 2009

داشتم تلفنی با الهام حرف می زدم که قرار بذاریم ببینیم همو. کنار جوب خیابون ولیعصر ایستاده بودم. یهو یکی اومد روی خط و یه آهنگ آشنایی رو خوند. گقت بهم که برم توی پارک. بالای پارک. رفتم و توی راه شستم خبردار شد. بالای پارک بابک و مامان باباش و اناهیتا وایستاده بودن. پیرهن سفید پوشیده بود و شلوار کرم. شمکش گنده شده بود. بائرم نمی شد که واقعا اومده. هاج و واج هی می گفتم: اخه دیشب ما داشتیم چت می کردیم. چطوری تو اومدی. جوابمو نداد. بغلم کرد. محکم.رفتیم نشستیم روی یکی از نیمکتا. همینجوری که داشتم نگاش م یکردم یهو یادم افتاد. زدم زیر گریه. موهامو نوازش کرد. می گفت: اشکال نداره . فکر کرده بودم توی خوابت اگخ بیام خوشحال می شی. حالا خودمم میام.
من اما این حرفا حالیم نبود. به این فکر می کردم که باز الان باید من از تویی خواب بیام بیرون و بیدار شم، اونم باز بره پی کارش. بروکن هارت بودن رو کاملا احساس کردم.
عجیب بود.
عجیب و گه!
توی خونه ی ندا که حالا کمی بزرگتر شده بود داشتیم تمرین یه تئاترو می کردیم. من روی زمین یه چیزی نوشتم و بعد خطش زدم. بهمن بهم گفت می دونم! خودمو زدم به اون راه. گفت: می دونم! رفتم یه گوشه. در رفتم از نگاهش درواقع. اومد جلوم ایستاد. سنگینی سایه اش رو روم حس می کردم. خیس عرق بودم. حتا حس می کردم که دونه های عرق از روی پیشونیم سر می خورد. مثل فیلمها. یهو در باز شد و صد نفر مهمون اومدن توو.از زیر سایه ی بهمن فرار کردم. درست مثل فیلمها. دور یه سفره ی خیلی بزرگ نشسته بودیم برای نهار. بهمن کنار من نشسته بود. دستاش مثل همیشه تمیز بود. به این فکر می کردم با وجود دونستن اینکه نهایت یکی دو ماه بیشتر قرارا نیست زنده بمونه چطور می تونه اینهمه انگیزه داشته باشه. چطور اینهمه بار میره واسه ی ویزا تووی اون سفارت لعنتی.
بهمن لبخند میزد.
من بازم عرق کرده بودم.
اون بره تودلی کثافتی هم که آرمان دنبالش بود توی دیس وسط سفره بود.
بخار بلند می شد ازش.

vendredi 13 mars 2009

با بهنام داشتم حرف می زدم. ولی گوشی خودش دست من بود. اون زنگ زده بود اما می گفت تو زنگ زدی.
بعد صدای پویا بود. می گفت یه کاری داره که می خواد من براش انجام بدم. یه کار گرافیکی باری همین کارایی که می کنن
گلدونهای توی تراس رو برف پوشونده بود. با دستاش بذر پاشیر روی برفا . بدون مکث سبز شدن.