dimanche 28 février 2010

فندکم پیدا شده بود.
مرده بودم از خوشالی

jeudi 25 février 2010

بچه دار شره بودم. میخاستم اما به روی خودم نیارم. اما بچه هه بود.
نمی خواستمش

mercredi 17 février 2010

نیما بود.
باقیش یلدم نیست

lundi 15 février 2010

من رفته بودم. همه آدما دوستای بابک بودم. به خودم می گفتم بفرمایین به زنده گی پیش ساختت خوش اومدی. رفت وآمد وبد. بهار اومد یه شال آبی پیچیده بود دور سرش. بابک یه عروسک مثل وال ای من و یه سری خرت و چرتای دیگه براش آورده بود سوغاتی...
از پنجره بیرونو نگاه می کردم.
می خواستم برگردم

lundi 8 février 2010

زمان جنگ جهانی دوم بود. مکان دخمه ی پشت یه آشپز خونه ی یه رستوران. چند نفری از اعضای گروه مقاومت بودیم که اونجا قایم شده بودیم. یهو یه افسر نازی پرده رو زد کنار و ما رو پیدا کرد اما به جای اینکه ما جیغ بزنیم و فرار کنیم، اون کرد.
بیرون که اومدیم از جلوی یه آینه رد شدم و نگاهم به قیافه ی خودم افتاد. هزارتا صد هزار تا ساس چسبیده بودن به صورتم. محکم. هیچ خیال کنده شدن نداشتن

vendredi 5 février 2010

سر کلاس بابک اطمینانی بودم. بچه ها هی می رفتن میومدن. من یه گوشه نشسته بودم کار خودمو می کردم و اصن حواسم به بقیه نبود..غرق بودم. اطمینانی هم گه گداری میو مد بالای سرم سرش رو به تایید تکون میداد می رفت