رفته بودیم با فرزان و نوشین و آرش و هوشمند خونه ی بیتا که ببینیمش اما وقتی از در اومیدم تو خونهی ما بود. بعد رفتم توی اتاقم دیدم مامانم همه ی قابها رو برداشته از روی دیوار. میگه خب تو دیگه باید بری. همینجوری خشکم زده بود به دیوار.
جای همه ی قابها روی دیوار مونده بود.
samedi 30 janvier 2010
mardi 19 janvier 2010
سرم رو کرده بودم زیر پتو گریه می کردم. بابک می گفت بریم بیرون. جوابشو ندادم. گفت به من توجه نمی کنی. پریدم روش. زدم کنار. پاش درد گرفته بود.
یه جایی شلوغ پلوغ پر از زن های عرب. حس کردم یه چیزی توی دهنمه. دندونم بود. افتاده بود توی دهنم. بعدش یکی دیگه. جفتشونم سیاه شده بودن. یکی دیگه هم که پلاکم بهش وصل بود با چندتا نخ آویزون بود که اونم دراوردم. جای سه تا دندون توی دهنم خالی بود.
به این فکر می کردم که پنج شنبه رو چیکار کنم بدون دندون
یه جایی شلوغ پلوغ پر از زن های عرب. حس کردم یه چیزی توی دهنمه. دندونم بود. افتاده بود توی دهنم. بعدش یکی دیگه. جفتشونم سیاه شده بودن. یکی دیگه هم که پلاکم بهش وصل بود با چندتا نخ آویزون بود که اونم دراوردم. جای سه تا دندون توی دهنم خالی بود.
به این فکر می کردم که پنج شنبه رو چیکار کنم بدون دندون
lundi 11 janvier 2010
Inscription à :
Commentaires (Atom)