samedi 30 janvier 2010

رفته بودیم با فرزان و نوشین و آرش و هوشمند خونه ی بیتا که ببینیمش اما وقتی از در اومیدم تو خونهی ما بود. بعد رفتم توی اتاقم دیدم مامانم همه ی قابها رو برداشته از روی دیوار. میگه خب تو دیگه باید بری. همینجوری خشکم زده بود به دیوار.

جای همه ی قابها روی دیوار مونده بود.

mardi 19 janvier 2010

سرم رو کرده بودم زیر پتو گریه می کردم. بابک می گفت بریم بیرون. جوابشو ندادم. گفت به من توجه نمی کنی. پریدم روش. زدم کنار. پاش درد گرفته بود.

یه جایی شلوغ پلوغ پر از زن های عرب. حس کردم یه چیزی توی دهنمه. دندونم بود. افتاده بود توی دهنم. بعدش یکی دیگه. جفتشونم سیاه شده بودن. یکی دیگه هم که پلاکم بهش وصل بود با چندتا نخ آویزون بود که اونم دراوردم. جای سه تا دندون توی دهنم خالی بود.
به این فکر می کردم که پنج شنبه رو چیکار کنم بدون دندون

lundi 11 janvier 2010

توی بمبئی یه پارکی رفتیم مثل شهربازی مثلن. اما همه چیش جدی بود. یعنی مثلن قایچه پرنده داشت از کلی مانع های واقعی می گذشتیم آخرش مسیر خراب می شد اگه زود نمی جنبیدی با سنگفرشت که داش می ریخت پایین تو هم دخلت می اومذ
از چاه توالت خونه مامانبزرگ یه بچه سوسمار پرید بیرون و با دندوناش زانوی منو گرفت. من فقط جیغ می زدم. مامان اومد فک سوسمار رو از هم باز کرد و از پنجره آشپزخونه انداخت توی حیاط.
سوسماره دوید رفت توی چاه وسط حیاط.