samedi 22 août 2009

بعد از قطع تلفن پای کامپیوتر بودم که هی از باباک میل می یومد. هنوز این یکی رو نخونده یکی دیگه

jeudi 20 août 2009

بابک اومده بود اما سرو کلش باند پیچی و بخیه شده بود. بعد تو این مدت هیچی به من نگفته بودحسابی از دستش ناراحت شده بودم و پیش
خودم می گفتم این که همیشه همینطوره هرچی که خودش صلاح بدونه رو نمی گه.
***
دهه شصت بود. توی یه قطار با کلی مسافرای عجیب غریب داشتم می رفتم جنوب. خیلی شلوغ پلوغ بود.جزنی پهلوی من نشسته بود با یه پسر بچه. توی تمام ایستگاها پیاده می شد یک عالمه نون لواش می خرید. یه دختر چریک هم بود که مامئرای بازرسی قطار که اومدن پیاده شد در رفت. وسایلشم نبرد.

mercredi 12 août 2009

قرار شد بزارم برم از خونه. سروشم باهام میومد. کسی هم مخالفتی نداشت. چمدو نامونو بستیم. رفتیم پی کارمون. شب بود که راه افتادیم.
بالای پشت بوم یه ساختمون توی میدون آزادی یه بسیجی رو گروگان گرفته بودن و همینجور ازش اسلحه می کشیدن بیرون. بعد پایین ولی خون راه افتاده بود. بدون وقفه به مردم تیراندازی می کردن. ما پریدیم بالای یه جیپ که فرار کنیم اما یکی از همینایی که خالکوبی دارن دنبالمون کرد با یه چیزی مثل چنگک فروش کرد توی ساعد دستم. سوراخ شد.
نمی ترسیدم اما. از بالای پل هلش دادم پایین

lundi 10 août 2009

بابک که اومده بود تهران از ونکوور بی خبر رفته بودم تورنتو خونه ی پویا منتظرش نشسته بودم. خونه نبود. بعدش که اومد شد کلی خوشحال شد از دیدنم بغل کردیم همدیگه رو. بعد اون حالش بد شد. یعنی حضور من کلافه اش می کرد. بعد من هی بهش می گفتم اگه بودن من اینجا تو رو اذیت می کنه خب برمی گردم ونکوور می گفت نه. هی آب می زد به سر و صورتش و الکی می خندید.
با بنفشه همخونه بود.
***
کمیته حقیقت یاب اومده بود دانشگاه ما که مل محسن رضاییه. با لاریجانی و اینا جلسه خیلی مهم داشتن. بعد حراست دانشگا شده بود رسما یه پا بسیج میلیشیا. بچه ها رو باز زور می فرستادن سر کلاسا. دیگه به لاک و مانتوی کوتاه اینا کار ی نداشتن