vendredi 31 juillet 2009

می خواستم از اینور مترو بپرم اونور نشد افتادم رروی ربلای قطار. قطار داشت نزدیک می شد اما هرچی می پریدم قدم نمی رسید که بیام بیرون. نور چراغای قطار چشمامو زد.
رفته بودیم خونه بابک اینا بعد زنگ زدن دیدم محمد دایی و شایان اومدن. سروش بهشون گفته بود بیان. بعد من با سروش دعوا می کردم که چرا جایی که خودش اولین باره می ره آدمای دیگه رو دعوت کرده.

lundi 13 juillet 2009

توی میدون همه جمع شده بودن. خوشحال بودن. تلویزیون نگاه می کردن با هم. یهو صدای تیر اومد. یه سرباز ایستاده بود و به طرف مردم تیراندازی می کرد. بعد هی دونه دونه سرباز ها بلند شدن ایستادن و ادامه دادن به تیراندازی و مردم هم هی افتادن و ادامه دادن به مردن. همه ی ان چیزا رو توی تلویزیونم داشت نشون می داد. مستقیم. وقتی تمو شد سرباز ها و یه مرد که مجری برنامه قران ایناس توی تلویزیون تفنگ بدست همه صحنه رو پر کردن.
تاریک شده بود.

lundi 6 juillet 2009

عمه خانوم اینا اومده بودن خونمون. من می خواستم شلوارمو عوض کنم اما نمی دونم چی شد که از قهوه خونه سردراوردم. با چند تا لات داشتیم کباب می خوردیم بعشم می خواستیم بریم ختم مادر یکی از لاتا.

با بابک ک.له پشتی های پونزده کیلویی مونو برداشته بودیم تو خیابونا می چرخیدیم که آماده شیم واسه سفر واقعی. اولش سخت بود بعد کم کم وزن کوله رو احساس نمی کردی. مامان بزرگ زنده بود از توی خونش رد شدیم. انگار کلنی برگشته بودیم عقب تو گذشته آدما بود که راه می رفتیم. خوشحال بودیم. پر از رنگ بود.

قرار راهپیمایی بود. هوا تاریک. بازم تیم حریف اومده بودن بساطشونو پهن کرده بودن جای قرار ما. همه جور پلیسی اومده بود. مثل همیشه. همه ی همه اومده بودن.هنرمندا خواننده ها همه همه