mardi 28 avril 2009

آخر ژوئن شده بود. به میربها زنگ زدم گفت متاسفه. هر سه دانشگاه ریجکتم کرده ان.
ناراحت شدم.

mardi 21 avril 2009

جلسه ی امتحان بود. من هیچی درس نخونده بودم اما همه ی جوابا روی کاغذ داشتم. ولی هر چی می گشتم نمی تونستم پیداشون کنم. همه چی همونجا جلوی چشمم بود اما پیداشون نمی کردم.
وقت داشت تموم می شد. صدای سیلی اومد! آقای فلوتیست نیویورک ستوریز مراقب ما بود و زده بود تو گوش یه دختره.
هنوز نمی تونستم جوابا رو پیدا کنم.

mercredi 15 avril 2009

چارسو بوذم. وورکشاپ بود. .آقا سعید سه تا سکه بهم داد. دادمش.ن دست بابک. نیما و بهار هم بودن.
نیما و بهار اومدن خونه ی ما. بعدش من خونه اونا بودم. فیلم بود؟!
عروسی فاطمه دختر عمه ام بود. اما همه چیز مثل مراسم ختم بود. مثل همیشه دیر رسیدم و مثل همیشه برعکس همه لباس پوشیده بودم و برعکس همه رفتار می کردم.

lundi 13 avril 2009

یادم رفته بود کیسه ی داروها رو از روی تخت بردارم قبل از خواب.
آمپول ها توی تخت شکسته بودن.

dimanche 12 avril 2009

با آقای مجری توی رنوی سفیدش تمام تهران ور چرخ زدیم و من دیوونه ی مهربونیش شدم. بهش گفتم شما ازدواج کردین؟
گفت نه و من بهش گفتم که عاشقشم.
یه دونه از اون لبخند ای مهربونش زد و به راننده گیش ادامه داد.

mardi 7 avril 2009

درمیان نقاشی ها می چرخیدیم و آدم های توی تابلوها می رقصیدند، حرف می زدند، زنده گی می کردند.
گفتند اگر دندانهایم اینهمه پشت لبهایم مخفی نبود جان می دادم برای زندگی توی دنیای نقاشی آنها.
حیف...

samedi 4 avril 2009

توی یه جنگل خیلی تاریک و خیلی خیس با درختهای خیلی بلند داشتیم می رفتیم. تا چشم کار می کرد درخت بود و ما خسته بودیم خیلی خسته و به هیچ جا هم نمی رسیدیم. یه برادر دو سه ساله با یه خواهر ده دوازده ساله ی دیگه ام داشتم. دیگه کار به اونجا رسید که ما ، من و مامان بابا و سروش اوون دو تا رو گذاشتیم و تو جنگل تا بعد که راه رو پیدا کردیم برگردیم و اونا رو ببریم.
راه رو پیدا کردیم. رسیدیم خونه. گرم شدیم. اما بابا دیگه حاضر نبود برگرد بریم دنبال اونا. مامان آهسته گریه می کرد. من جیفغ می زدم و بلند بلند گریه می کردم. گفتم شما نیاین اما من می رم. راه افتادم توق جنگل.
دوباره توی اون جنگل خیلی تاریک و خیلی خیس با درختهای خیلی بلند بودم.