vendredi 27 février 2009

پویا اومده بود خونمون! خونه ی ما. همونجوری بود که فکر می کردم. یه کم غمگین و بی آروم و قرار. بابا می گفت نباید باهاش حرف بزنم. توی آشپزخونه بهم معرفی شون کردم. نمی دونم چرا یهو غیب شد.

mardi 24 février 2009

حال ندارم بگم چی شده بود. خیلی خر تو خر بود


.

samedi 21 février 2009

از اتاق مستر خالقی یک عالمه شکلاتای سیاه دزدیده بودم. هر چند که بعدش عذاب وجدان داشتم.
توی رستوران ژاپنی با بابک ساکی می خوردیم و راجع به نقشه هامون حرف می زدیم. امید و بیتار رو دیدیم که داشتن جرو بحث می کردن. امید چشماش آبی تر از همیشه بود و مو هاش قرمز.

dimanche 15 février 2009

می خواستم از یه مغازه وحشتناک بزرگ شکلات فروشی یهودی شکلات بدزدم ولی انقدر رفتم و اومدم که با دختر صاحب فروشگاه که توی هاروارد با من همکلاس بود، دوست شدم و فهمیدم که فروشگاه رو به ورشکستکیه.
توی جلسه ی آباد با سپهر دعوام شد. خیلی خودمو کنترل کردم اما آخرش نشد باهاش دعوا کردم و گذاشتم رفتم از جلسه بیرون. دلم می خواست کتکتش بزنم. حتا الانم که یایدش می افتم عصبانی می شم. بچه پررو

vendredi 13 février 2009

دو ماه از وقتی که باید مدارکم رو برمی گردوندم به دانشگاه گذشته بود. پریسا گفت که بخاطر تاخیرت از روی چک ضمانتت کم می کنن. رفته بودم تو فکر اینکه چطوری چک عمو مصطفی رو برگردونم!

با سارای اتوبوسی نشسته بودیم توی حیاط سفارت فرانسه درس می خوندیم. سارا پکر بود. بعد یهو پا شد رفت. دنبالش که رفتم دیدم داره گریه می کنه بعد یه چیزایی راجع به مامانش اینا می گفت. مثلا مشکلات بی پولی منو می گفت که اونا دارن و اینا.
هوا تاریک شده بود.

هشت صبح پا شده بودم رفته بودم برای امتحان بعد یادم افتاده بود که کارتمو جا گذاشته ام. بدوبدو بر گشتم خونه بعد جمعه بود اصلا ماشین گیر نمی اومد حامدو تو راه دیدم با هم یه آژانس گیر آوردیم رفتیم آخرشم نفهمیدم کارتمونو آوردیم یا نه.

mercredi 11 février 2009

جلسه ی آخر کلاس یه جعبه شیرینی برده بودم. به آقای قنادی لرد گفته بودم نیم کیلوو او یه جعبه ی بزرگ بهم داده بود. توی کلاس در جعبه رو که باز کردم فقط شش تا شیرینی توش بود در حالیکه ما ده نفر سر کلاس بودیم. در جعبه رو بستم و گذاشتم زیر صندلیم.
تا آخر کلاس حالم گرفته بود.

mardi 10 février 2009

با تصور ریچارد گر داشتم با یه قاشق دسته سفید خنک خود ارضایی می کردم!

dimanche 8 février 2009

سرم رو گذاشته بودم روی بالشت بیمارستان یهو صدای ترک خوردن شدید یه چیزی اومد. یه زخمی مثل زخم بستر از بالشت صرایت کرده بود به لپم. لپم بنفش و ترک خورده شده بود.

samedi 7 février 2009

همین الان بود همین الان لان. رفتیم دم خونه ی مامان بزرگ با یه پراید سبز یشمی. پیاده شدیم داداش مجید از پنجره اومد بیرون بعد هی فکر می کردم که سروش براد من نیست که! یا برادر منه؟! کلی فکر کردم تا بالاخره یادم اومد که سروش برادر منه و لازم نیست مخفی اش کنم.

jeudi 5 février 2009

توی خونه ی عمه دخی قبل از اینکه بزنن داغونش کنن یه آپارتمان بد قواره بکارن جاش داشتیم یه استخر شکلاتی می کندیم! کف ساینشون یه کیک شکلاتی گنده بود با مغز کارامل و شکلات سیاه که ما باید انقدر یه مستطیل رو می کندیم تا همه ی اون مغزش از بین بره بعدش استخرمون آماده می شد.