lundi 14 novembre 2016

هوا تاریک بود. یه استودیو ی جدید گرفته بودم ایران نبود اما نزدیک خونه ی مامان بزرگ بود. داشتم نقاشی می کردم باز هیجان زده بودم کار داشت خوب پیش می رفت پاشدم برم خونه  لباس بردارم. اما همه بودن همه ی فامیل توش پشت بوم  خوشحال بساط کباب و جوجه به پا بود . شلوغ بود سر و صدا خنده و حرف. مامان توی آشپزخونه بود پلو رو گذاشته بود. گفتم بهش که من نمی مونم و می خوام برگردم استودیو.  عادی بود. هیچ اصراری به موندنم نکرد به  داشته  بنظرنمیومد کسی مشکلی  داشته باشه خیلی ادرستندیگ .

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire