lundi 14 novembre 2016

هوا تاریک بود. یه استودیو ی جدید گرفته بودم ایران نبود اما نزدیک خونه ی مامان بزرگ بود. داشتم نقاشی می کردم باز هیجان زده بودم کار داشت خوب پیش می رفت پاشدم برم خونه  لباس بردارم. اما همه بودن همه ی فامیل توش پشت بوم  خوشحال بساط کباب و جوجه به پا بود . شلوغ بود سر و صدا خنده و حرف. مامان توی آشپزخونه بود پلو رو گذاشته بود. گفتم بهش که من نمی مونم و می خوام برگردم استودیو.  عادی بود. هیچ اصراری به موندنم نکرد به  داشته  بنظرنمیومد کسی مشکلی  داشته باشه خیلی ادرستندیگ .
توی یه سالن بزرگ نشسته بودیم. شبیه جلسه ی امتحان بود. علی علیزاده پشت من نشسته بود و قافه ی نگرانی داشت. موهاش رو هم یه طور مضحکی با روغن چسبونده بوده به کله اش. کت بلومک هم نشسته بود روبروم  بعد صدای خر و بف بلندی اومد. دیدم کوله پشتی منه که داره بلند بلند خرو پف میکنه. همون جان اسپرت زرشکیه بود که ده پونزده سال پیش داشتم. 

vendredi 7 octobre 2016

توی خونه ای که خونه ی ما نبود و بیشتر شبیه خونه ی عمه دخی بود قبل از اینکه که بکوبن و از نو بسازن مهمونی گرفته بودیم. یه سری آدمای بیربط جمع شده بودن. نمی دونم چیکار میکردم که یه چیزی پاشید روی بلیزم و کثافت شد. افتادم به دوییدن مثل همونجوری که تو ی مستی میزنه به سرم.یه مسیر طولانی ای رو دوییدم بعد یهو احساس کردم ساعد دستم سوخت نگاه کردم دیدم یه حشره هایی انگار که تخم گذاشته باشن زیر پوستم توی سه تا ست مرتب بعد وقتی نور آفتاب می خورد بهشون می سوختن و حشرها میومدن بیرون. هرچقدر می تکوندمشون فایده نداشت همینطو ممتد از توی دستم حشره های سبز میومدن بیرون.