mardi 15 novembre 2011


ایران بودم داشتم میومدم. بازم داشتم می زدم تو سر خودم با چمدون جمع کردن میخاستم تمام مجله نیویورکرا رو ببرم با خودم هی مامانم اینا می گفتن سنگینه من م یگفتم جا دارم. بعد که همرو چپوندم رفتم توی اون اتاق دیدم یه کمد لباسمو هنوز خالی نکردم. عنم درومده بود. تو این هاگیرواگیرم بابک ق اومد خدافظی بعد یه دستی درو پشت سرش بست دویدم دیدم فرشاده. تاکسیدوم پوشیه بود! بغلش کردم و لباشو بوس کردم. بعد همون موقع هم داشتم با خودم فک می کردم واس چی لباشو بوس کردی اسگل


jeudi 3 novembre 2011


توی ماشین نیما بودم. صندلی عقب. دم خونه ی بهار. یهو بهار اومد بیرون. من خابیدم روی صندلی عقب. نیما گاز داد رفت. بهار گریه کنان
دنبال ماشین می دویید