من . بابک ترکیه بودیم بعد باز من دلتنگ و اینا بودم . داشتم با سارا حرف می زدم یهو گفت که من و پریساام اومدیم ترکیه م یخاستیم سورپریزت کنیم. بعد اومدن خاستیم بریم استخر شنا کنیم استخره کفش خزه بسته بود و یه پیرزن سرایدار طوری داشت که نمی زاش ما بریم اون تو. همشم شب بود. بعد نمی دونم چرا من هرچی می خاستم شنا کنم نمی شد. عمودی بودم همش. نشسته بودم تو آب انگار.
jeudi 27 janvier 2011
رفته بودم شریف فرزان رو ببینم. اوضای ایران خیلی خراب بود. نشسته بودیم همینجوری یهو دیدیم از این حاجی کت شلواریای کلت به کمر یه سری دختر پسرا رو لخت کرده شلاق می زنه چار دست و پا می بردشون یه طرفی. مثل فیلم سالو مثلن. بعد منم کپ کردم که اگه الان بیان ما رو هم بگیرن بخان لخت کنن من پاهام مو داره و اینا.
vendredi 21 janvier 2011
توی تیف داوطلبی می کردم. بعد یه برنامه ای بود که خیلی رسمی بود همه لباس شب اینا پوشیده بودن. منم. بعد گوشواره ایه اومد اونم انگار عضوی چیزی بود. بعد انگار مثلن دوست قبلی ادم بود طوری. یه کم پیشش نشستم گفت پس قرار نیست ما هیچ وقت با هم بخابیم؟
پا شدم رفتم دستشوی کتم رو دراوردم آستینشو گذاشتم رو شونم که نیفته زمین بعد نگا کردم دیدم یه دست تی آستینه است. بعد بع خودم نگا کردم دیدم دو تا دستامم که سر جاشونن. بعد هی به این دست روی شونه ام نگا می کردم هی به دو تا دستام. بعد جیغ زدم اومدم بیرون از دستشویی. یه رد خون رقیق اما موند پشت سرم. مثل خونابه ی گوشت
Inscription à :
Commentaires (Atom)