mercredi 25 novembre 2009

سربازی کارت جریمه دادن که فرشادو ببوسم. می بوسیدم اما لباش بین لبام ذوب می شد می ریخت.
***
رفته بودیم پیاده روی ثمر رو دیدم چاق شده بود جوش زده بود و کلی کرم پودر مالیه بود روی پوستش. می گفت رفته امریکا و با تموچ دعواش شده و برگشته ایران ازدواج کرده. با عاطفه بود. عصبانی و ناراحت
***
یه عینک دودی زده بودم که نمی شد از چشمم برش دارم

mardi 10 novembre 2009

نامجو یه تریپِ عرفان طوری زده بود ملت دسته دسته می رفتن پیش اونم می مالوندشون که شفا بگیرن. رفتم پیشش حرف زدیم راجع به اینکه چطور مردم باور می کنن که اون واقعا شفاشون میده. یه سری تئوریا گفت و من در عجب موندم اونم به مالوندن مردم ادامه داد.

mercredi 4 novembre 2009

یه کتاب فروشی بزرگ افتتاح شده بود. یه چیزی تو مایه های چپترز. از اینا که دیدن قفسه هاشون ساعت ها وقت می بره. با سکوهای سفید که ادما می شستن روی اونا کتابا رو ورق می زدن و با هم معاشرت می کردن. کتاب قروشیه همه جور کتابی داشت کتابهای چاپ قدیمی تا کتابهای خارجی و هنری. آقای کتاب فرششم از آقاهای خیلی دوست داشتنی بود که انگار صدساله باهاشو دوستی. می ذاشت متابی رو که اون همه دوست داری ببری و بعدن پولشو بیاری.
رویا بود آقا رویااا