vendredi 8 août 2014

توی اتاقی مونده بودم پیش یه خانواده ای. شب وقت خاب توی تخت بودم که یهو دیدم یه دختر بچه ی ترسناک گوشه ی تخت نشسته جیغ زدم که برو بیرون. برو بیرون. دست انداختم بهش اما دستم از توش رد شد و دختره ناپیدید شد. بعد وسط اتاق ظهر شد اما هیچ راهی برای بیرون کردنش یا گرفتنش نبود. دستم  از توش مث از تو یدود رد میشد. انقد جیغ کشیدم که از خاب پریدم