توی مدرسه با بابک و کوربن بودیم کوربن قرار بود این دفعه که میره اتاوا یه چیزی بیاره برامون. بعدش نشسته بودیم توی راهروها سارا ص یه چیزی داشت تعریف میکرد من داشتم با خودم فک می کردم ایز کی تا حالا ما صمیمی شدیم؟!
یه جشنواره ای بود توی خیابونا دونات و بلال ریخته بودن بعدش همه لباسای هندی باید می پوشیدن. خسته شدم رفتم خونه. بیرونو که نگا می کردم سیل اومده بود ماشینا همینجوری روی آب بودن. خوابم برد. یهو بیدار شدم دیدم بابک اومده یک عالمه بیگل آورده بود که لاشون پر پنیر چدار بود.
Aucun commentaire:
Enregistrer un commentaire