samedi 21 janvier 2012

تو ی آینه نگاه می کردم بجای صورت خودم صورت هامون رو می دیدم

lundi 9 janvier 2012


یه فندک روشن کرده بودیم سه تایی سیگار به لب می رفتیم جلو که با اون فندکه سیگارمونو روشن کنیم اما انقد مست بودیم سیگارامون از روی آتیش رد می شد روشن نمی شد


هی بیدار می شدم ساعتو کوک می کردم برای دیرتر. یه بار دیرتر یه بار زودتر


عکسش جلوی دوربین پلیس
...
عکسش جلوی دوربین پلیس
...
عکسش جلوی دوربین پلیس


توی مدرسه با بابک و کوربن بودیم کوربن قرار بود این دفعه که میره اتاوا یه چیزی بیاره برامون. بعدش نشسته بودیم توی راهروها سارا ص یه چیزی داشت تعریف میکرد من داشتم با خودم فک می کردم ایز کی تا حالا ما صمیمی شدیم؟!
یه جشنواره ای بود توی خیابونا دونات و بلال ریخته بودن بعدش همه لباسای هندی باید می پوشیدن. خسته شدم رفتم خونه. بیرونو که نگا می کردم سیل اومده بود ماشینا همینجوری روی آب بودن. خوابم برد. یهو بیدار شدم دیدم بابک اومده یک عالمه بیگل آورده بود که لاشون پر پنیر چدار بود.