mercredi 7 septembre 2011


میخاستیم با بابک بریم فسق و فجور. از در که رفتیم بیرون دیدم پریسا هم با یه کس دیگه ای مشغوله منم به روم نیاوردم که دیدمش اما بابک باهاش سلام علیک کرد. کارت شناسایی مونو جا گذاشته بویدم گفتم به بابک اگه دیلر پیادا بشه یهو بگیرنمون کارت شناسایی نداریم. برگشت اورد. بعدش توی پس کوچه ها که می رفتیم دیدیم آدم ها دارن فرار می کنن گفتن برگردین برگردین پلیس داره از اینور میادما ومدیم برگردیم اما دیگه دیر شده بود از پشت هم پلیس ها رسیدن بهمون. تیر بیهوش کننده می زدن یه چیزی مثل سرنگ. من هی در می رفتم یکیشون نگهم داشت توی بغلش و با دست بهم تزریقش کرد. بعد زیادی زده بود انگار نگران شده بود من الان بمیرم توی بقلش نگهم داشته بود. بعد می گفتم بهش با حال بی حالی من که کاری نکردم چرا دسنگیزم می کنین. گفت بخاطر یه وبلاگی که اسلامیسته منم گفتم مگه کانادا کشور آزاد نیست؟ گفت کانادا اسلام و ایرانی رو هضم نمی کنه. بعدش من شروع کردم با دهن سرود اکانادا رو زدن بقیه هم خوندن باهاش.
فرداش جک لیتون داش منو متقاعد می کرد که باید کنار اومد با این سیستم و حداقل هایی که می توینم به دست بیاریم خودش نعمته و از این حرفا. بعد رفت سوار میاشن شه توی ماشینش یه بمبی کار گزاشته بودن کهیه چیزی شبیه شلاق فلزی ای که بهاش مسیح رو کتک می زدن پرت شد توی سینه اش . گوشت های ریز ریز و خون پاشید روی پنجره ی ماشینیش

samedi 3 septembre 2011


بازم طبق معمول من داشتم میومدم و شب آخر بود. رفته بود خونمون پر مهمون بود. هی می دوییدم اینور اونور. کفش های پاشنه بلند پام بود. توی مهمونا دیدم امیر هم هست. چاق شده بود. کت و شلوار مشکی داشت با کراوات آبی روشن. مست پاتیل بود غش غش می خندید. هی می رفتم پلوش می شوندمش باز بلند می شد یه چیزایی می گفت در گوشم نگاش می کردم می دیدم چقدر پیر شده دور چشماش پر چروک بود. من ولی همونش کلی بودم شایدم جوونتر. دستشو می نداخت دور گردنم سنگین بود خیلی. منم با اون کفش های پاشنه دار. آخ اون کفش های پاشنه دار.