dimanche 25 avril 2010


خونه ی مامانبزرگ در حال چرت زدن بودم. یهو حالش بد شد. همه جمع بودن. قصه مال پونزده سال پیشه. رفتم پشت بوم سیگاری می کشیدم آرش فتاحی اینا ساز می زدن. سیگار که تموم شد اومدم پایین مامانبزرگه صدام می کرد/ برفتم بالای سرش .آهی کشید و مرد! چادر گل گلیشو کشیدن روس صورتش. گریه می کردم. خیلی شدید. توی بیداری که مرده بود انقد گریه نکرده بودم. بابا محمد هم خیلی گریه می کرد. همه ی همسایه ها و فامیل بودن. همسایه های خیلی قدیمی که بعضی هاشون حالا مردن.

بعد من اینجا بودم. سر شیفت هاتداکز. پکر بودم ازم می پرسیدن چته؟ می گتم ؛مای گرند مادر داید. اند آی وانا گو بک. عذاب وجدان داشتم.

jeudi 15 avril 2010


براین نهضت مقاومت داشتیم کلی چیز میزای ضد هیتلری درست می کردیم. بعد یه کسی بود که ما فک می کردیم نازیه و توی ما اومده جاسوسی کنه. بعد یهو نازیا ریختن سرکشی کنن. به این یارو یکی از بادبادکای متاب رومن گاری رو دادم گفتم رو این بمون تا اینا برن. بعد از تراس فرستادمش بیرون. در واقع پیچوندمش.
نازیا رو دس به سر کردیم رفتن. اما اونم بیخیال شدم. باد هی ان ور اونور می بردش. قیافش دفرمه شده بود. وحشتناک. هی خودش رو می کوبوند به شیشه.