jeudi 25 mars 2010

رفته بودیم با آناهیتا و پریسا و نوشین عیددیدنی آقا سعید. آقا سعید فرداش می رفت. پریسا هم فرداش می رفت. منم فرداش می رفتم. آناهیتا داغون بود.
نوشین هم.
حتا من از رفتن آقا سعید

lundi 22 mars 2010

.برگشته بودم ایران. پریسا اینا برای اینکه خوشحالم کنن خالقی رو دعوت کرده بودن خونه که ببینمش. اولش خیلی خوشحال شدم
اما بعد می فهمیدم که این آدم واغعا خالقی نیست و اینا فقط یه نفر رو شبیه اون پیدا کردن که من خوشال شم. هی می گفتم نه این خالقی نیست اونا هی می گفتن هست تو توهم زدی.



توی هفت تیر اغتشاش بود. از لا به لای ماشین ها که می خواستم فرار کنم همون پلیس ژاپنی که توی فرودگاه پاسپورتمو چک کرده بود و کلی سوال پیچیده بودم جلوم رو گرفت و یه چیزایی به انگلیسی می گفت که اصلن سردرنمی اوردم.
هیچ جور نمی زاشت در برم.
پاسدارا نزدیک می شدن.