mercredi 1 avril 2026

 مثل وقتی که در تهران در خانه ای نزدیک مادرم زندگی می کردیم بعداظهر رفتم تا بهشون سری بزنم. سرکوچه شون آپارتمانی کامل با انفجار تخریب شده بود اما همه چیز تمیز و هوا بهاری بود. مامانم عمه دخی خاله منیر و مامان مهری اومده بودن پایین همه سالم و سرحال بودن. گپ کوچکی زدیم . مامانم پرسید که می روم بالا برای دیدن بابام که داره نون پنیر سبزی میخوره. گفتم نه دیگه می رم خونه. در حالی که در ذهنم دلیلم این بود که اگر بمبی اینجا بیفته نمی خوام توی خونه باشم. در همون لحظه آگاه بودم که بخاطر ترسم دارم اونجا رو ترک می کنم  و اونها رو تنهامیذارم.  اولین باری که ترس این جنگ رو با وجود خودم و بدون واسطه احساس کردم جایی بین این خواب و واقعیت بود.