توی خونه ای که خونه ی ما نبود و بیشتر شبیه خونه ی عمه دخی بود قبل از اینکه که بکوبن و از نو بسازن مهمونی گرفته بودیم. یه سری آدمای بیربط جمع شده بودن. نمی دونم چیکار میکردم که یه چیزی پاشید روی بلیزم و کثافت شد. افتادم به دوییدن مثل همونجوری که تو ی مستی میزنه به سرم.یه مسیر طولانی ای رو دوییدم بعد یهو احساس کردم ساعد دستم سوخت نگاه کردم دیدم یه حشره هایی انگار که تخم گذاشته باشن زیر پوستم توی سه تا ست مرتب بعد وقتی نور آفتاب می خورد بهشون می سوختن و حشرها میومدن بیرون. هرچقدر می تکوندمشون فایده نداشت همینطو ممتد از توی دستم حشره های سبز میومدن بیرون.