بابا از بیمارستان مرخص شده بود. من با بچه ها رفته بودیم پیک تکیلا بزنیم. وقتی برگشتیم دیدم یه پرستار از در اومد بیرون. دویدم توی سالن دیدم همه دور تا دور نشسته اند. بابام با لباس بیمارستان، عمو مصطفی، خاله مریم،همه. همه نشسته اند و مامانم رو که دراز کشیده روی زمین و داره جون میده رو نگاه می کنن. آیدین بالای سر مامان نشسته بود و تار می زد. خیلی بلند.
پریدم وسط مامانم رو بغل کردم بهش می گفتم هیچی نیست چیزی نیست. همه ساکت بودن بجز عمه که همونطور چاق و پیچیده توی چادر سیاه هق هق گریه می کرد و صدای تار که یک لحظه هم آروم نمی شد. مامانم توی بغلم تکون تکونای شدید می خورد و من نمی تونستم
نگهش دارم. سر عمه جیغ زدم که خفه شو.مامانم شروع کرد به بالا آوردن با خودم فکر کردم نگاه کنین داره بالا میاره حالا دیگه حالش
خوب میشه ی
آیدین همونطور که چشماشو بسته بود و سرش رو به دیوار تکیه داده بود دست از تار نمی کشید صدای تارش سرمو پر کرده بود