dimanche 6 février 2011

زیر آب بودم اما م ی تونستم نفس بکشم

خانوم روانبخش یه ایده زده بود جلسه گذاشته بود . می گفت بدون سعید هم میشه اینجا کار کرد. ما خودمون می تونیم کار کنیم. و یه سری ایده ی تخمی هم داده بود راجع به هنر زنان و از این حرفا . المیرا هم پشت پرده بود.. حوصله شو نداشتم تا توی دستشویی هم دنبالم اومده بود. از اون دوره های مخ تعطیلم بود که جلوی آینه زل می زدم به خودم ده ساعت.
بعد رامتین اومد سگ داشت. گفتم سگ رو نمیشه بیاری توی توالت . گوش نداد آورد. جیغ زدم رفتم روو لبه ی وان . اونام فهمیدن من از سگ می ترسم.
***
در اتاقو باز کرد اومد تو. چشماش کاسه خون بود. یه کلمه هم حرف نزد. منو انداخت روی تخت شروع کرد به مثلن سک س. بدون اینکه لباس دراره. من گریه می کردم. وقتی اومد به پشت افتاد و خابید.

mercredi 2 février 2011


برف همه جا رو گرفته بود. شب بود.
سگ هاو گربه ها رو تیکه تیکه می کردیم و توی ظرف بزرگ پلاستیکی جاسازی می کردیم که توی راه برگشت بی غذا نمونیم.
یادم نیست توی چه سفری بودیم کجا می رفتیم