سروش اومده بود پیش من یا من پیش سروش پارکینگ خونه ی مامان بزرگ بود. یه کسی اومده بود تو زندگی سروش که آدم بدی بود. از اینا که آدم رو معتاد می کنن و اینا. من هر چی با سروش حرف می زدم که اینجوریه این آدم داره تو رو نابود می کنه می گفت آره آره اما باز تا دو کلمه با و یارو حرف می زد انگار مسخش می شد.
حس می کردم هیچ کاری از دستم بر نمیاد و سروش همینطوری کم کم از بین میره و من فقط می تونم بشین نگاش کنم. خیلی حس وحشتناکی بود حس ناتوانی ناتوانی مطلق.
اولین چیزی که به ذهنم رسید:
من باید برم ایران!